تبليغاتX
حرف دل

به نام خداي مهربون


سلام به شما. شمايي كه نديدمتون اما خيلي وقتا بهتون فكر مي كنم. مدتهاست نيومدم. دلم براي نظراتتون يه ذره شده بود. اين مدت هر چند پر غم بود اما گذشت. خدا رو شكر خدا هوامو داره.

خلاصه اومدم يه سلامي عرض كنم و بگم هستم هنوز. شايد چند ماه ديگه اولين كتابم چاپ بشه.

ديگه اينكه برام دعا كنيد. براي آرامشم.

آپ مي كنيد حتما خبر بديد.ميام.

يك نصيحت: يا عاشق نشيد يا اگه مي شيد فراق نببينيد چون با خودتون غريبه مي شيد.

يا حق.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 18:46  توسط تنها | 

به نام خدای عشق

سلام. امیدوارم خوب باشید و شاد. من باز هم بعد از مدتها اومدم. خوشحالم که اینجا می نویسم.فردا ماه رمضون شروع میشه. مبارکه. حتما برای من دعا کنید. برای اینکه دعاهاتون هدفمند بشه میگم که چه دعایی کنید. یکی اینکه آرامش داشته باشم و یکی اینکه نویسنده معروفی بشم. یادتون نره ها! منتظر نتیجه دعاهاتون هستم! منم خوبم خدا رو شکر. شما خوبید؟ راستی همچنان تو یه مجله سراسری مطلب می نویسم.اگه منابع مالی تامین بشه شاید تا آخر سال اولین کتابمو چاپ کنم. امیدوارم خدا کمکم کنه.

عنوان این پستم به این خاطره که واقعیتش اینه که دلم برای عشق تنگ شده. واقعا حس قشنگیه. کاش می شد خودمون زندگیمونو بسازیم. اون وقت من فراق نمی دیدمو شاید اصلا وبلاگ نمی نوشتم. خدا رو چه دیدید شاید با عشقم از عاشقانه هامون می نوشتیم. خلاصه فعلا که اینجامو شما حرفامو می خونید. ممنون که هستید. تنهام نذارید ها!

دفعه قبل که اومدم از جام جهانی و  آرژانتین گفتم. در جریانید که چی شد؟ وقتی آرژانتین حذف شد شاید نزدیک بود گریه کنم. اما با خودم گفتم در مقابل غمهات این که چیزی نیست. یه خاطره: از اونجایی که اصولا کم نمیارم وقتی دوستم مسخره کرد که تیم محبوبم حذف شده گفتم خب میدونی این آلمانیها پسر مارادونا رو گروگان گرفته بودن و ما را مجبور کردن که بهشون ببازیم!

و تولدم...... راستش برای تولدم خیلی ها بهم تبریک گفتن هدیه دادن. از پاستیل گرفته (چون پاستیل خیلی دوست دارم!) تا پیرهن. اما خب همش متظر تبریکی از طرف عشقم بودم که خب مثل این چند سال اخیر نشد. بگذریم.البته من که نمی گذرم.زندگی منم این شکلیه دیگه. شکر.

قضیه خارج رفتن فعلا تنها امیدم از هلنده.

دیگه اینکه همین دیگه.

آرامش مهمون همیشگی دلاتون.

يا علي.

با آرزوي پرواز هميشگي در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 21:21  توسط تنها | 

به نام خدای زندگی

سلام. خوبید؟ امیدوارم همیشه خوب باشید و شاد. باز هم من بعد یه مدت طولانی اومدم. و البته مشخصه دلم گرفته که می نویسم. البته من همیشه دلم گرفته. خداییش زندگی سخت شده.خیلی سخت. البته وقتی عشقم بود که خوب بود. به قول خودم من الان دیگه زندگانی نمیکنم ماندگانی می کنم! یه مطلبی رو جایی خوندم که دیگه اون شده شعار زندگیم! من مثل قطار شهر بازی می مونم.آدما از کنار من بودن لذت می برن اما با من به جایی نمی رسن! قشنگه نه؟ خب اینم یه جور زندگیه دیگه. (ببخشید ماندگانی!) کاش می شد برم یه بیابونو بدوم! دلم یه کویر می خواد تا براش گریه کنم.کاش... دیگه اینکه خب چی بگم.فکر کنم شما هم خسته شدید از بس اینجوری حرف زدم! برای هزارمین بار میگم که خواهش میکنم به عشقای واقعیتون برسید! نرسید می شید یکی مثل منا! از من گفتن بود! آهان اینم بگم که چند تا از نوشتهام تو یه نشریه سراسری چاپ شد.چند نفری که بهشون گفتم رفتن خریدن و بهم تبریک گفتن که دارم معروف میشم. اما خب اونی که بایئ صبح می رفت می خرید و بهم زنگ می زد که م....(اسمم) مطلبت خیلی قشنگ بود ایول.من بهت افتخار می کنم.           (دیگه کسیم نیست بهم افتخار کنه! چه زندگی ای دارم من!)

چند روز دیگه که نه چندین روز دیگه تولدمه. من اصلا از هدیه گرفتن خوشم نمیاد.به قول دوستی شاید چون عشقم نیست بهم هدیه بده.اینم حرفیه.شاید.

همین دیگه.مواظب دلاتون و آسمونتون باشید.

راستی اگه خواستید هر چند سالی که من آپ کردم بهتون خبر بدم آیدیتونو خصوصی برام بفرستید تا سریعتر خبرتون کنم.اینم روشیه دیگه.

بذارید یه حرفیم بگم تا یه کم متفاوت حرف زده باشم.جام جهانیه.من طرفدار آرژانتینم.

خوب باشید همیشه.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 18:29  توسط تنها | 
به نام خدای همیشه

سلام به دوستان عزیزم. مثل همیشه بعد از چند ماه اومدم یه چند خطی بنویسم. طبیعتا مثل همیشه هنگام نوشتن دلم گرفته. تو این روزها که نبودم روزهایی خوبی رو نداشتم. اما خب به لطف خدا الان دیگه خوبم. میشه گفت خوبم. من هیچ وقت به چیزهایی که باید عادت کنم عادت نمیکنم. مثلا هنوز عادت نکردم بفهمم اینجا یه محیط مجازیه و اصولا معرفتها هم مجازی! وقتی اینجا نیستم یکی دو هفته یکی دو نفر میگن کجایی و نیستی و این حرفها اما بعدش انگار نه انگار یه تنهایی هست. حتی نمیگن که وبلاگشون آپ شده بیا بخون. خب اینجوریه دیگه. یکی نیست به من بگه تو دنیای واقعی معرفت کجا بود که اینجا دنبالشی. بگذریم. من هر وقت دلم میگیره همه غمهام میاد جلوی چشمام. از اونجایی که هم خودم میدونم و هم فکر کنم شما هم میدونید دیگه این حرفها مقدمست و باید برم سر حرف اصلی همیشگیم یعنی عشق. بذارید یه چیزایی رو بگم.اسمشو بذاریدم نصیحت اشکالی نداره دیگه 27 سالمه و حسابی شدم بابابزرگ پس میتونم نصیحت کنم! اصلا نصیحت نمیکنم خواهش میکنم. تو رو خدا اگه عاشق واقعی هستید به عشقتون برسید. یعنی برای رسیدن کم نذارید. که اگه نرسید رنگ زندگیتون به رنگی میشه که با خودتون با تعجب میگید یعنی این زندگی منه؟! یعنی این منم؟! من که کم نذاشتم دیگه ببینید چی بگم. آخرشم سهم من شد فراق. زندگی سخت شده. خداییش به عشقاتون برسید.

یه مدتی زده به سرم که از ایران برم. دیگه هیچ نقطه اتصالی به اینجا ندارم. در مرحله تحقیقاتم. شاید رفتم. برام دعا کنید که بشه. اما خب یه مشکلات خاصی دارم که فقط خدا میتونه کمکم کنه. برام دعا کنید. باید برم شاید یه جای دیگه فرصت زندگی کردن اونجوری میخوام باشه. البته اوایل امیدم زیاد بود اما الان کمتره.اما خدا هست.

هنوز نویسنده معروفی نشدم!

و اینکه یکی از خواننده های همیشگی وبلاگم یکی از عزیزاشو از دست داده. از صمیم قلب بهشون تسلیت میگم.

من یه خورده تو نوشتم تنبلم دنبال یه بهانم همیشه. شاید یه وقتی شما گفتید تا برای وبلاگتون در مورد موضوعی که میخواید نوشتم.شاید.

اگه ماه بعد ننویسم اینجا ماه بعدش تولدمه دیگه. چرا من از روز تولدم خوشم نمیاد؟! شایدم زودتر اومدم نوشتم. (امروز چقدر گفتم شاید!)

براتون یه دنیا خوشبختی آرزو میکنم.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 20:27  توسط تنها | 

به نام خدای من

سلام.این دفعه خواستم خلاقیت به خرج بدم زود بیام بنویسم! ولی خداییش چون دیدم دوستان بیشتری اومدن نوشتهامو خوندن و احیانا پرسیدن که چرا نمیام به وجد اومدم که زود بیام.ایشاا... دیگه زود مینویسم اینجا.خب چی بگم؟ این همون موضوع همیشگیه که نمیدونم چی بنویسم.میدونما منتها نمی خوام تکراری بنویسم.به قول دوستی که می گفت تو همش تکراری مینویسی! منظورش از عشق بود که همه حرفام از اونه.خب می دونید عشق برای من مهمترین مهمترین زندگیمه.تازه آدم همیشه از افتخاراتش میگه خب عشق هم برای من یه افتخار آسمونیه.واقعیتش اینه که مسائل زیادی تو ذهنمه که بخوام در موردش بگم.ازسیاست گرفته تا هنر و... اما در این موردا تا ازم نخوان اینجا نمی نویسم اما عشق تنها حرفیه که در موردش میگم.تا هستم میگم.عشق نبود شاید اصلا نبودم.و یه چیزیو بی شاید میگم! حنمنه! عشق تنها دلیل زندگیمه.

قبلنا گفته بودم که من خیلی دوست دارم برای اونایی که دوسشون دارم عروسک بهدیه بدم.این روزا یه فکری همش تو سرمه.اینکه اگه عشقم تو زندگیم بود چقدر بهش عروسک می دادم.واقعه فکرشم خوشحالم میکنه.ولی آخر همه این فکرام حسرت.یه حسرت بی معرفت.

دیگه چی بگم؟ آهان هنوز نوسنده معروفی نشدم! البته فقط هنوز!

وبلاگا جالبنا.یکی شعر مینویسه و یکی خاطراتش.دنیای جالبی داره این نت.(اینم گفتم که گفته باشم!)

همین دیگه.مواظب خودتون و نگاهتون و احساستون و قلبتون باشید.خدا مواظب هممون هست.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 22:59  توسط تنها | 

به نام خدای تنهای همه تنهاها

سلام دوستای خوبم.کی گفته دوست باید پیش خود آدم باشه؟دوست اونه که حرفای دل آدمو بشنوه.خب منم اینجا حرفای دلمو میگم و شما می خونید.پس شما دوستای من هستید اونم از نوع خوبش. شده تا حالا دلتون بگیره؟ حتما شده.اما خب من این روزا همش دلم گرفته.خداییش آدمی نبودم که وبلاگ بنویسم.همیشه می گفتم کیه که وقت بذاره.اما دیدم باید حرف بزنم حرفای دلمو بگم.هیچ وقت نخواستم اینجا شعر بنویسم یا نوشته ادبی بنویسم.با وجود اینکه ابهام آمیز نوشتن یه وقتایی میشه سبک نوشتنم.اینجا اومدم حرف بزنم. ای اونایی که عاشقید ،عاشقای واقعی رو میگم، هیچ وقت فراق نبینید.بودن عشق تو زندگی آدم یعنی همه چی و نبودنش یعنی هیچی.فکر کن تو این همه آدم فقط یه نفر میفهمدت.این روزها آدمایی را می بینم که اصلا نمیشناسمشون با وجو اینکه همیشه دیدمشون.یه وقتایی با خودمم انگار غریبه شدم.

دیگه اینکه هنوز نویسنده معروفی نشدم!

دوستانی لطف کرده بودند و آرزو کرده بودند به عشقم برسم.خدمتتون عرض کنم که دیگه هرگز به عشقم نمی رسم.شاید اصلا دیگه نبینمش چون تو دو تا شهر مختلفیم.

و اینکه چند روز دیگه....... آره چند روز دیگه سالگرد فراقه.  ۵ سال گذشت.سالهایی پر تنهایی و دلتنگی.در موردش نمی تونم حرفی بزنم.اینبار حرفام تو چشمامه. و صدایی که میخوام حرف بزنم اما......

دیگه چی بگم؟ آهان بگید اینجوری بنویسم بهتره یا ادبی دیگه بنویسم؟

شدم مثل آدمی که تو دیوار دلش می نویسه و دیگرانو صدا میکنه بیاین بخونید.

خوب باشید.خوب زندگی کنید.خدا خودش هوای هممونو داره.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 20:2  توسط تنها | 

به نام خدای تو و خدای من

سلام.امیدوارم همتون خوب باشید.خب خیلی وقته اینجا ننوشتم شاید دیگه منو فراموش کرده باشید! امیدوارم این اتفاق نیفتاده باشه.البته بگم تو این مدت به وبلاگم بی تفاوت نبودم.همیشه میومدم سر میزدم که شاید نظری داده باشید.و انگار باید دیگه اعتراضی نکنم و باید قبول کنم که اینجا یعنی تو محیط نت اومدی اومدی نیمدی هم برای هیچکس مهم نیست.ولی خب دوستانی هم بودن که خلاف اینو ثابت کردن.به هر حال ممنونم که حرفامو می خونید.تو این مدت که نبودم اتفاقات زیادی افتاده.بخوام در مورد همش بگم کلیه.مهمترین اتفاق این روزا تولد عشقم بود.و ناگفته پیداست که من چه حسی داشتم.روزی که من باید کنارش میبودمو براش جشن تولد بگیرم و کلی کارای سوپرایزانه انجام بدم.اما افسوس که فقط تونستم افسوس بخورم.روز تولدش به چند تا از دوستام یه اس ام اس زدم با این مضمون "سلام.امروز تولد عشقمه نمی خوای تبریک بگی؟"خلاصه روزی پر غصه بود.

خدمتتون عرض کنم که هنوز نویسنده معروفی نشدم!اینورو اونور میزنم نوشتهام تو نشریات چاپ بشه ولی انگار باید اینجور جاها آشنا داشته باشی تا بگه اینارو بخونید به اونا.بفرستی همینجوری که اصلا نمی خونن.

دیگه اینکه روزهای تاسوعا و عاشورا رو تسلیت میگم.دیروز با یه نفر حرف می زدم که زرتشتی بود.انقدر به حضرت ابوالفضل اعتقاد داشت که حیرت کردم.واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.

اینکه اینجا دیر به دیر می نویسم به خاطر بی علاقگی نیست،اتفاقا با علاقه می نویسم.ولی خب نمی دونم چی بنوسم.و البته من هر روز نمیتونم بنویسم اینجا.باید روزش خاص باشه.اینجا برام مقدسه چون از عشق می نویسم.

سال نو میلادی رو هم بهتون تبریک میگم.امیدوارم سالی پر شادی و خدا داشته باشید.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 15:5  توسط تنها | 

به نام خدای همیشه خدا

سلام.نمیدونم چند وقته اینجا ننوشتم شاید چند ماه، نه! چندین ماه.حالا که فکر میکنم می بینم چقدر اینجا نوشتنو دوست دارم.یه جورایی دلم تنگ بود برای اینجا نوشتن.میگید چرا نیومدم برای نوشتن؟خب تو این مدت یا مریض بودم یا افسرده یا افسرده! دوبار نوشتم چون آمارش بیشتر بوده.این روزا هم همینطوریم.الانم یهویی شد اومدم.خیلی حرف دارم منتها نمیدونم کدومشو بگم.از تنهاییم میخواین بگم؟ خب این که چیز جدیدی نیست.اصلا صریح میگم  من دلم برای عشقم تنگ شده! حرفیه؟! فکر کنم اینم میدونستید!یه چیزی رو هم میخوام بگم که اگه نگم خفه میشم.ای اونایی که عاشقید (عاشقای واقعی رو میگم) تو رو خدا به عشقاتون برسید.بخدا تنهایی سخته.سخته هیچکی نباشه براش شعر بگی براش عروسک بخری براش داستانایی رو که نوشتی تعریف کنی براش جشن تولد بگیری.

اوضای کاریم خوبه.می نویسم کتاب میخونم.خدا رو شکر.و اینکه نمایشگاه مطبوعات ما غرقه داریم.مهر ماهه.طبیعیه که آمار ندم کجاییم! اما خب بیاین خوشحال می شم.یه غرفه متفاوت!

زیباترینها رو براتون آرزو میکنم.

آهان، روزه نمازتون قبول.التماس دعا دارما.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:56  توسط تنها | 

به نام خدای تنها

سلام.خیلی وقته که از آخرین باری که اینجا نوشتم میگذره.چند باری میخواستم بیام اینجا و بنویسم اما خب نشد.یه جورایی نوشتن اینجا رو دوست دارم.اینجا حس خوبی بهم میده.(چقدر گفتم اینجا!) خلاصه اینکه اومدم.انگار باید اول سال نو رو تبریک بگم.سال نوتون مبارک.امیدوارم امسال سالی پر از آرامش و خدا در انتظارتون باشه.از خدا میخوام همیشه نگاهتون کنه.مطلب بعدی که تو این مدت اتفاق افتاد یه جوری بود که باعث شد بدجوری دلم بگیره.راستش از آدمایی که اطرافم هستند به چند نفری احساس نزدیکی میکنم و اونا میدونن که من اینجا مینویسم.فقطم اونا هستن که منو میشناسن و وبلاگمو میخونن.تا اینجاش که مشکلی نیست.اما چند وقت قبل یه نفر یه پیغام خصوصی برام گذاشته بود به اسم عشقم.فقط اون چند نفرن که اسم عشقمو میدونن.نمیدونم اون شخص هدفش چی بوده اما خب ناراحت شدم.من اینجا مینویسم برای به آرامش رسیدن.البته شایدم نیت بدی نداشته.بگذریم.

نمیشه که من تو وبلاگم (دیدید نگفتم اینجا!؟) بنویسم و حرفی از دلتنگی نزنم.خب دلم گرفته دیگه.مثل همیشه.خب من میخوام عشقم کنارم بود و اگه موفقیتی هم برام پیش میاد خوشحال میشد.اسمم که تنهاست این روزا هم تنهاتر از قبلم.البته که با بودن خدا تنهایی معنا نداره.اما خب خوب که نگاه میکنم میبینم آدما دیگه فکر خودشونن و تا کاری با آدم ندارن سراغ آدم نمیان.این روزا دوست دارم گوشیمو خاموش کنم و هیچکس کاری به من نداشته باشه.تنها بشینم ،فکر کنم و بنویسم.تو ایام تعطیلات هم کتاب میخوندم و هم مینوشتم.از اونجایی که از تحمیل کردن عقاید خوشم نمیاد نمیگم از چه نویسنده هایی میخونم.

میگم یادتونه (این یادتونه برای اوناییه که از اول وبلاگمو میخوندن!) با سردبیر نشریمون مشکل داشتم؟ یه ماه قبل از عید با حفظ سمت قبلی که دبیر سرویس بود به عنوان معاون سردبیر انتحاب شدم.که خب دیگه با ین سمت چندان وقتی برام نمی مونه.چون خب باید به سرویسهای دیگه هم سر بزنم.ولی خب چون نشریه رو دوست دارم با سمت معاون سر دبیر راحتتر میتونم افکارمو پیاده کنم.

دیگه همین.

از خدا میخوام امسال همه عاشقای واقعی به عشقشون برسن.و اینکه براتون از خدا یه دنیا مهربونی میخوام.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 20:1  توسط تنها | 

به نام خدای خوب و  مهربون

سلام.دوباره من اومدم.ممنونم که به من سر میزنید.چه اونایی که میگم بیاین من آپم و میان و چه اونایی که رهگذرند.اینکه بگم دلم گرفته که یه امر عادی و مبرهنه! اما اینبار اومدم یه خورده از خودم بگم که من کی هستم.یه توضیحاتی هم در مورد زندگیم بگم.خب من یه پسر ۲۵ سالم یه دونه لیسانس دارم.تو یه موسسه مجموعه سمتهایی دارم!یه وقتایی یه چیزایی مینویسم اعم از متن ادبی یا داستان کوتاه.۴ ساله که از عشقم دور شدم.همین چند وقت پیش چهار سال تموم شد.عشقم دیگه پیشم نیست و در پی زندگیشه اما تا ابد میپرستمش.دوستانی لطف داشتن و مثلا گفته بودن که من تلاشمو نکردم برای رسیدن.اما خدا میدونه که دیگه نشد.دلیلش چیزایی بود که دست من نبود دیگه.گفتنش آسون نیست ولی باور کنید دیگه زورم به روزگار نرسید.بگذریم.و اینکه چرا تو وبلاگم لینکی از دیگر وبلاگا نیست به این خاطره که من اینجا مینویسم فقط برای عشقم نمیخوام اگه یه روزی وبلاگمو دیدش فکر کنه دلیل دیگه ای برای نوشتن دارم.دیگه چه ابهامی بود؟فکر کنم همه چیو توضیح دادم.

اما کارهای فوق برنامم: درس نخوندم! (از روی تنبلی نبوده ها سرم برای نشریه خیلی شلوغ بوده) - یه کم نوشتم - آهان یه اقدام محیرالعقول هم انجام دادم.کارتون بامزی رو خریدم تا ببینم! - قراره خوب درس بخوانم.

خلاصه دیگه همین دیگه.ممنونم که نوشتهامو میخونید.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:3  توسط تنها |